پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

نهمین ماه شکفتنت مبارک گل باغ زندگیم

  نه ماه تو دلم زندگی کردی و نه ماه هم بیرون دلم تو بغلم مبارکت باشه عسلکم نه ماهگی   سلام عشق کوچولوی من نه ماه هم گذشت و فقط سه ماه دیگه مونده تا یکسالت بشه و تو همچنان عزیزترین موجوجود زمینی عروسکم پرنیاجون حسابی سرگرم شدیما تو شدی همه ی دنیای من و من هم شدم همه ی دنیای تو پرنیاجونم چقدر زود بزرگ شدی انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی حالا دیگه قد کشیدی و توپولو شدی و شیطون... خیلی دوستت دارم مخصوصا با این کارایی که می کنی احساس می کنم چقدر خوشبختم که تو رو دارم خیلی دوست دارم همه ی شیطو نیات رو بنویسم ولی توی بلا نمی ذاری بشین پای کامپیوتر و اذیت می کنی ولی خوب منم سعی می ک...
8 آبان 1391

شیطونک مامان...

        ای شیطون بلا . . . کجا . . . بیا ادامه ی مطلب تا ببینی کجا؟ دخترم..............پرنیااااااااااااااااااااا............ واستا . . . داری کجا می ری قل قل خوردن بس نبود که حالا توی روروک هم همش باید مراقب باشم اون از قل قل خوردن که همش زیر مبل ها و میزبودی اینم از روروککه دیگه راحت تر می تونی هر جا که دلت خواست باهاش سرییییییییییع بری عزیزکم یکم بیشتر مراقب خودت باش ...
8 آبان 1391

6ماهگی عسل خانم و شروع غذای کمکی...

هووووووووووووووووررررررررررررررررا پرنیای من 6ماهه شد سلام پرنیا جونم   ماهگیت مبارک عسلکم امروز روز قشنگیه چون ٦ ماه دیگه یک سالت می شه. ٦ماه پیش یه همچین روزی بود که برای اولین بار توآغوشم بودی. بوت می کردم و می دونستم همه ی دنیای کوچیکت من هستم وحالا می بینم که تو با تموم کوچیکیت همه ی دنیای من هستی بالاخره این روزهای دوست داشتنی رسیدوتو می تونی غذا خوردن رو شروع کنی نمی دونی چقدر ای لحظات رو دوست دارم دیروز کل آشپز خونه رو بهم ریختم تا برات یه فرنی برنج درست کنم وقتی برا اولین بار بهت غذا دادم قیافه ات دوستداشتنی ودیدنی بود به نظر می اومد طعمش رو دوست نداری ...
3 آبان 1391

پرنیا این دفعه با هندونه ...

 امروز جمعه 20مرداد1391قرار شد پرنیا کوچولو رو داخل هندونه بذاریم که بابایی با کلی تلاش با زبون روزه هندونه رو خالی کرد اول که گذاشتیمت داخل هندونه ترسیدی و شروع کردی گریه کنی اما بعدش آروم شدی و من وبابایی با آتلیه ای که درست کردیم چند تا عکس ازت گرفتیم که بد نشد اما به دلم نچسبید آخه تو اصلا به دوربین نگاه نمی کردی و همه ی حواست به هندونه بود. فردا صبحش رفتیم خونه ی مامان جون و بازم یه چندتا عکس ازت گرفتم بازم به دلم ننشست ..چند روز پیش دای جان محسن برات یه هندونه ی بزرگ گرفت الان هم گذاشتم داخل یخچال اگه حالشو پیدا کردم می ذارمت داخلش و ازت عکس می گیرم ... نمی دونم چرا ایندفعه یکم عکسهات تار شدن . حالا با هم دیگه عکسا...
3 آبان 1391

جوجوی مامان سرما خورده...

سلام نفس مامان الهی مامان فدات بشه دو ،سه روزه حسابی سرما خوردی و اینقدر مظلوم شدی که نگوالهی بمیرم برا صبوریت وخوش اخلاقیت.تو این مدت این اولین باری بود که سرما خوردی گلم آخه منو بابایی خیلی مراقبت بودیم که مریض نشی ولی... عروسکم سرفه و آب ریزش و تب و همه باهم دست تو دست همدیگه دادند و عزیز منو حساببب بیحال کردن ، الهی دورت بگردم جیگر من دیگه برا مامانی و بابایی بلبل زبو نی نمی کنی و همینطور ناله می کنی دیگه تند تند چهار پا نمی آی دنبالمون ...دیگه وقتی بابایی از سر کار میاد تند تند نمی ری سراغش یا کوچولو می ری و خسته می شی و می خوابی رو زمین وووووای خیلی ناراحتم دیشب همینطور از خواب بیدار می شدی و گریه می کردی و من تا صبح همینطور ...
3 آبان 1391

بدون عنوان

سلام گل خانمم امروز عصر کمی بهتر شدی فدات بشم فقط بد جوری سرفه می کنی و غذا هم نمی خوری اما شروع کردی دوباره بازی کرن و بلبل زبونی کردن فدات شم امروز صبح دوباره مامان جون اومد دیدنت و مامان جون فاطمه و زن دایی جون عاطفه تل زدن احوالتو پرسیدندو عصر هم زن عمو لیلا و راضیه و مادر شهناز اومدن دیدنت.... آخ راستی بابایی هم سرما خورده حسابی آخه کسی نیست بگه چیز دیگه ای پیدانکردید شما دوتا بخورید آخه چرا سرما ...
3 آبان 1391

جشن دندونی پرنیا کوچولو...

امروز جمعه 1391.7.7 مصادف با تولد امام هشتم امام رضا هستش که من و بابایی برات جشن دندونی گرفتیم خیلی خوش گذشت تزئنات کلاه کیک دندونی آش دندونی واینم پرنیا دندونی با کفش دوزک هاش واین یکی هم باباجونی  پرنیای کنجکاو داره بررسی می کنه کادوی بابایی کادوی مامانی   ...
22 مهر 1391